لیست هشدار سقوط.

[ad_1]

من هیچ ادعایی نسبت به درگاه های مقدس سخنرانان انگیزشی ، نویسندگان و موارد مشابه ندارم. من خشم و شعار کلامی یا گفتاری ندارم که بتواند احساسات شما را از یک سر آونگ به سر دیگر بچرخاند. فروتنانه آرزو دارم برای شما یک داستان کوتاه تعریف کنم. داستانی از آن لحظات پشیمانی عمیق ، ناامیدی ، درماندگی و موارد دیگر ، که از آن من جدیدی متولد شد … که شکل آن ، هنوز هم زنده است 40 تابستان رفته و شمارش می کند

دوران کودکی من مربوط به آن دوره است ، جایی که شما نه تنها برای والدین بلکه برای تمام محله خود یک پسر بودید. جایی که شما با همه بزرگان به عنوان یک احترام برابر شناخته شدید. جایی که با یک امپراطوری از دوستان ، بدون هیچ مانعی ، بازی و شادی کردید. یک زندگی مستعمره ساده و ساده دهلی Govt ، بدون شیاطینی مانند “فشار همسالان” ، “فشار والدین” ، “فشار شغلی” … چیزی غیر از مدیر عامل Google Google. و مانند آن

این س questionال را در هیئت انتخاب خدمات (SSB) که از این جوان 15+ پرسیده شده ، نمونه بگیرید

– چه بازی ای انجام می دهید؟
– فوتبال آقا.
– اوه! کدام موقعیت؟
– موقعیت ؟؟؟ با تعجب نگاهش کردم.
– آره ، منظورم موقعیت شما در زمین چیست؟
– آقا ، خانه ما به عنوان بخشی از 12 خانه ای که یک مربع را تشکیل می دهند ، یک خانه یک هدف است ، خانه دیگر هدف دیگری است ، ما در همه جای میدان بازی می کنیم.

س questionال مشابه (و تنها سوال) هیئت مدیره. همان جواب از دسته 36 نفری ما دو نفر (یا 56 نفر بود) انتخاب شده است. بدین ترتیب سفر این بازیکن فوتبال آغاز شد. داستانی که در چکمه های بزرگ 44 سال طول می کشد … و تا به امروز از آن ادامه دارد.

هنگامی که در آکادمی دفاع ملی (NDA) حضور یافتم ، فهمیدم که شخص متفاوت و “بسیار کمتر وقفی” است. من طبقه بندی متفاوتی از انسان ها و برخی هنجارهای عجیب “امتیازات” را دیدم. انواع بسیاری مانند “انواع مدرسه Sainik” “انواع King School School” یا انواع RIMC و غیره وجود داشت.

به خودی خود که به امتیازات رسیدم ، دیدم که دانش آموزان ارشد وابسته به این مسسات مقدس “اولین ترم های” خود (تازه واردان) را زیر بال های محافظ خود قرار داده و به طور کلی آنها را از خطر آسیب نجات دادند. من به یاد دارم که چنین افراد ممتازی در بین ما “undies” (منظور من دانش آموزان کم است) از این دست فلان نامیده می شدند.

راه آسیب چیست – چیزی جز جریمه های لجام گسیخته و بی پایان مجازات هایی که با نام عمومی پارچه روبرو می شوند (یا این سخت گیری پسرهای غیرنظامی نرم به سبک زندگی ارتش بود!). من قبلاً نام هایی مانند Kapurthala ، Chittorgarh ، Satara ، Goalpara ، Amravati ، Kunjpura و حتی Ghodakhal را می شنیدم. جاهایی که فرد از مطالعه غافل شده فقط به عنوان “کودک هیچ کس” شناخته نمی شود!

بنابراین من و چند نفر از علاقه مندانم ، اغلب در “آسمان هفتم” (سیم هفتم در مش سیم کابین سالمندان) آویزان بودیم ، تا اینکه سیم شروع به بریدن به انگشت کوچک کرد ، یا در “ترتیب شهر” ایستاد (کیسه بزرگ پر از باجری که پشت آن آویزان است) از ساعت 4 صبح تا جمع شدن صبح ، یا دستان ما را روی روی منهول آهنی گرم شده و روی منهول آهنی در سطح قبل از اسکادران با انجام کشش های بی پایان ed پخته است. از یک مکان به مکان دیگر می روید؟ مشکلی نیست ، فقط رول کنید .. آیا این استاندارد کاملاً پذیرفته شده و با سهولت و سرعت ماهرانه اجرا شده است … لیست می تواند ادامه یابد.

در حالی که همه موارد فوق ساعتهای سرگرم کننده و سرگرم کننده ای نبودند ، اما ساعت رژه غافلگیرکننده تر بود. به نظر می رسید قسمت دانشگاهیان یک زمین چمن آشنا بوده است ، زیرا تمام 10-11 سال تحصیل من ، همه افراد دیگر نبودند. در مقایسه با بسیاری از هم دوره های من که “چکمه بادا” را می پوشیدند وقتی امثال من در “شادی های نوجوانان” غسل می دادند ، یک نفر بسیار عقب بود. “اسب” برای من به معنای یک حیوان چهار پا بود و نه ساختار چوبی ظاهری ناجور که در آن طرف آن قرار گرفته باشد ، در وضعیت مطلوبی قرار داشته باشد و به اندازه صعود به اورست قدم زدن به عقب غیرقابل عبور باشد !.

اکثر اسکادرانهای دسته اول ما که در هنگام عزیمت به اسکادران از Issue Point (QM Fort) توسط برخی از “هوشمندان” اسکادران F (Foxtrot) (که دوباره یک داستان کامل است) تمام کیت صادر شده خود را گم کرده اند ، بر مشکلات ما افزوده اند. برای عده کمی مثل من ، متر مربع مترادف با انجام “Flat Foot Carry on” بود (مجازاتی که نیاز به پرش های مکرر با فرود روی یک کف صاف دارد) زیرا ما سعی کردیم نقاط عالی “dahine dekh” را که به طور مکرر انجام می دادیم خالی کنیم – khali-ek (یادگیری مقدماتی که در آن چندین نفر از هم دوره های نخبه من از روز 1 کامل بودند).

من به یاد می آورم که برای اولین بار کراس کانتری را اداره کردم. تا وقتی که من فرود آمدم ، هم دوره کورس من و بعداً یک دوست عزیز سومر ، پس از هدایت کل آکادمی “قبلاً به خواب رفته بود”. با احترام ، در حدود 13 محوطه. فکر نمی کنم کسی پشت سر من باشد!

من به وضوح اولین بازدیدم از استخر NDA را به یاد می آورم. اوایل بعدازظهر یک شنبه ساعت خاموش بود (یا یکشنبه بود؟) یکی از بزرگترهای شایسته ما (نام او را فراموش نمی کند) دسته ما را گرفت ، ترم اول ، که ابراز نگرانی زیادی برای آموزش شنا به ما کرد ، از جمله کسانی که از من شروع می کنند ، “کل شناگران” نیستند.

هنگامی که در استخر بود ، برخی از جلسات توجیهی شروع شد. بیشتر از جلسات سخنرانی او ، توجه من به آن قسمت آبی آبی بود – که اولین نگاه آن کمتر از دریای مدیترانه بود. چگونه می توانم این یکی را پشت سر بگذارم؟ با ترس و ناراحتی تعجب کردم. ناگهان خیرخواه خود انتصابی ما گفت: “خوب ، اجازه بدهید شما را برای” NDA darshan “ببرم. اکثر ما تصور می کردیم که به دور دانشگاه برویم. اکنون؟ در تنه شنا؟ بعدا احمق شدی … ، -ذهنم سریع حرف زد. نه ، قرار بود آن زمان اتفاق بیفتد و آنجا به عنوان رئیس ، همه ما را راهنمایی کرد تا به صفحه 10 متر صعود کنیم. پس از آنجا ، “دارشان” شروع شد – این این است ، این بلوک علمی است. سعی کنید اسکادران ما را پیدا کنید. ما فقط داشتیم به اطراف نگاه می کردیم … ناگهان متوجه شدم که او با فریب مرا از تخته 10 متری رانده است.

نمی دانستم چه چیزی مرا مورد اصابت قرار داده تا اینکه احساس درد و آزار دهنده ای در کشاله رانم کردم. با پایین افتادن ، مثل گونی روی آب افتاده بودم و پاها از هم جدا شده بودند. درد آنقدر کشته بود که من دیگر تلاشی برای نجات خودم نکردم تا اینکه فهمیدم کسی مرا بیرون کشیده است. هنوز از درد می پیچیدم. دارشان ما کامل شد و اولین قرار ملاقات من با استخر شنا نیز همین بود. به اعتقاد من سالها ، این “عمل دارشان” جان یک دانشجو را گرفت که کاملاً شوک زده ، به جای اینکه در آب باشد ، بیرون استخر فرود آمد (sic).

با چنین عملکرد برجسته نشان داده شده ، نتایج من مطابق انتظارات بود. در همه آزمونهای PT (آموزش بدنی) به جز یک فرد ناموفق ، در میدان تمرین ناموفق بود ، من نتایج شنا و سوارکاری را به خاطر نمی آورم – فکر می کنم در آنجا نیز ناکام ماند. همه اینها و موارد دیگر باعث شد عملکرد فروتنانه دانشگاهیان من بسیار کوچک و بی معنی جلوه کند. من یک مشعل به دست آورده بودم (تمایز در سه موضوع یا بیشتر).

روز حساب فرا رسید. Div O من (افسر لشکر – هرگز نمی تواند فراموش کند که با خنده و تمسخر صورتش را به صورت بزرگ خطاب به من خطاب کرده است ، زیرا در بخش خود چنین عملکرد غیر مجری داشته است). با محاسبه موفقیت های من ، او نتیجه را سخت تحویل داد – “شما هرچی در لیست هشدار سقوط (RWL) قرار گرفتید. برای انجام تمرینات اضافی ، در اینجا برای بازه زمانی بازداشت خواهید شد.

اگر نتوانید نمره را کسب کنید ، دوباره اعاده می شوید. با بیان این کلمات انتقام را در لحن و لحن فراموش نمی کند. برای او من قبلاً ضعیف سقوط کرده بودم!

من هرگز بیش از روز احساس غم و اندوه و محرومیت نکرده ام ، دیدم هم دوره های من برای “تعطیلات ترم اول” که بیشترین درآمد را دارند ، می روند. مثل همه دیگران من هم DLTGH (روزهای مانده به رفتن به خانه) خود را با هیجان زیاد حساب می کردم. در حالی که آن روز برای دیگران صفر شده بود – برای من شمارش دوباره شروع شده بود!

روز بعد به بعد حصیر ، اسب ، تیر و طناب ها شریک زندگی من شدند. همه چیز خیلی غیرممکن به نظر می رسید. به یاد دارم بعد از جلسه برنامه ریزی شده با PT ustads ، چند نفر از ما به تمرین و ادامه تمرین ادامه دادیم تا بدنمان درد گرفت. من یک دوست (دوست عزیزم از اسکادران لیما (شیر)) را پیدا کردم که در همان قایق بود. تمرینات ما اواخر عصرها در چهارگوشه گردان ادامه داشت. هیچ کس برای تمسخر وجود نداشت ، هیچ ترس از بیزاری وجود نداشت ، هیچ کس نمی توانست بگوید – شکست ، شکست ، شکست … فقط دستان کمک می کند تا من را در آن طرف اسب پذیرایی کنم ، یک فشار دوستانه برای لمس پاهای من به تیر ، یک کلمه تسکین دهنده از دوست من – VK مشترک شما می توانید آن را انجام دهید …

اتفاقی می افتاد چیزی در حال تغییر بود. احساس پشیمانی عمیق به آرامی جای خود را به نوعی تصمیم می داد – من می توانم ، می توانم … آنچه غیرممکن و فراتر از تصور به نظر می رسید ، به آرامی قابل مشاهده بود ، البته مبهم. روزی ناگهان این اتفاق افتاد ، من می توانم یک بار نشان دهم که پاهایم را قبل از فرود مستقیماً از روی “خدا” عقب می کشید. یک “شاباش” ضعیف برای اولین بار از مربی PT من ظهور کرد. نکته از دوست من کار کرده بود. این یک “لحظه اورهکا” بود. باور نمی کردم که نمره قبولی در تست اسب را داده باشم. داشتم من جدیدی پیدا می کردم – قوی تر ، با اعتماد به نفس بیشتر ، احساس از دست رفتن در واژه به آرامی تبخیر می شد ..

هر دوی ما هر روز با یک “جاش” جدید سخت تمرین می کردیم. در نهایت من توانایی صحیح عقب افتادن در آزمون برگشت رول را داشتم – خون جوان در طی فرایند یادگیری ، آسیب ناشی از آن را از پشت گرفت.

چند روز بعد ، باورم نمی شد که این من هستم – یک مورد RWL ، پاهایم را برای “لمس انگشتان پا” به سمت بالا می کشد یا می تواند طناب را ثابت نگه دارد و پاهایم را قادر می سازد تا جهش بعدی را انجام دهم. مربی PT دیگر “شیطان” و طناب و نه “چوبه دار” به نظر نمی رسید. من چیز جدیدی در خودم داشتم که هیچ وقت نمی دانستم وجود دارد. من و رفیقم برای یکدیگر قدرت و شریک موفقیت و تلاشهای مکرر در تلاش برای رسیدن به آنجا بودیم.

استراحت تاریخ است. اصطلاح جدید با “من” جدید شروع شد. این من ، که برای او آزمایش PT دیگر یک “پیشنهاد غیرممکن” نبودم. من با دستاوردهای کوچکی که دیگران دارند ، قدرت می گرفتم ، این موارد غیرعادی هستند – پس از انجام “فنر دستی” که یک بار غیرممکن بود ، می توانم روی دو پایم بنشینم ، قادر به لمس تیر آهن بالا از طناب که آویزان بود ، عبور از استخر شنا. شادی های کوچک strength نقاط قوت بزرگ.

دور خودم را به جلال و شکوه انداختم و باعث شدم دوچرخه ام سوار من شود (در حین مجازات های جمعی دور گردنم بگذارم) بیشتر از اینکه بتوانم از آن سوار شوم. مشعل 5 ستاره من در مقایسه با 1+ من در PT (تمام اجباری و یک آزمایش اضافی) یا آن سرنیزه درخشان که یک تمرین رزمی نزدیک (ghop-nikal) را به عنوان یک پنگو (دانش آموز ارتش) انجام داده است ، برای من معنی ندارد. با گذشت سالها ، آمادگی جسمانی به یک علاقه تبدیل شد و دویدن به یک عشق زندگی تبدیل شد. در دوره آخر خودم ، به محوطه دوم کراس کانتری 13 به 2 رسیدم و خوشحالی من باعث شکست یوسین بولت شد!

به عنوان یک خط لوله ، هنگام صبح PT در این واحد ، هنگامی که شروع به دویدن در پشت کل هنگ می کنید “احساس غرور” در عمق سینه احساس می شود (همانطور که افسران به طور معمول این کار را می کنند) ، یکی از جوخه ها را به جوخه عبور می کرد و تقریباً فرود می آمد با یکی از پیشرو پاداش سریع و سریع دریافت شد همانطور که شنیدم (در روزهای ابتدایی حضور در واحد) زمزمه ای کم از یک جوان که در کنار تیم در حال دویدن است ، به دوست خود می گوید: “ساب کام جانتا حی”. من فهمیدم که اولین معیار ارزیابی مردان ما – آمادگی جسمانی افسران آنها چگونه است. چند دهه بعد ، همان “جونون” ، همان آدرنالین مدام در رگهای موج می زد ، فرمانده دانشکده پدافند هوایی ارتش دوید و تقریباً با اولین گروه از کارآموزان همراه بود یا در پایان شروع کرد و در بین چند نفر اول به پایان رسید (در راه … .. ناراحتی شدید برای چندین افسر برادر! یک کلمه بیشتر نخواهید گفت).

خیلی اوقات حتی تا امروز در طول برنامه های صبحگاهی من اتفاق می افتد … .. من یک چرخش U را می بینم. روی این دور برگردان یک تابلوی تبلیغاتی وجود دارد که روی آن نوشته شده است – لیست هشدار RELEGATION. من سرعتم را افزایش می دهم. غرور بازی یا انتقام؟ من نمی دانم.



لینک شده


سلب مسئولیت

نظرات بیان شده در بالا از نظر نویسنده است.



پایان مقاله



Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>